تبليغاتX
عاشقانه ی لاله
داستان شعر مطالب عاشقانه


تا به حال شده جای خالیه یه نفر بد جوری اذیتتون کنه.

نگین نه چون آدمیزاد گاهی اینجوری میشه. خودم از زندگیم پرتش کردم بیرون (البته خودش هم داشت میرفت بیرون اما یواشکی فکر میکنم ما بهش میگیم خیانت) اما بعد دو هفته دلتنگیهام شروع شد نه واسه اون بی شعور . واسه قلبم.  آره دلم واسه قلبم زمانی که خوشحال بود و قشنگ متپید تنگ شد. هر چی مهمونی و این ور و اون ور این کلاس اون کلاس رفتم فایده نداشت. من یه جورایی مردم.

به این جور حالتها میگن دپرس مگه نه؟

یه تیکه از دلم کنده شده بود و رفته بود یه جایی که دیگه هم پیداش نکردم. اما اون هم هیچ وقت خوشبخت نشد خیلی دلم میخواد وقتی بدبختیشو میبینم ریلکس باشم و واسش دعای خیر کنم اما نمیدونم چرا فقط دلم خنک میشه. این خیلی بده مگه نه؟

دیروز رفته بودم کنار دریا چون دلم هوای نسیم ساحل کرده بود اون هم اومده بود با زنش. تا منو دید جا خورد. اما زود خودشو جمع کرد و هی الکی میخندید یعنی اینکه مثلا خوشبخته..اما قیافش پر از گریه و اندوه بود. اشکام همینجوری میریخت وقتی صورت غم گرفته و غرور همیشگی و اون خنده های الکیشو میدیدم.


+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 11:35  توسط لاله | 
 

امروز باهاش کنا ساحل قرار داشتم

مثل همیشه سر وقت اومد چون خیلی آن تایمه

برخلاف من آخه واسه من خیلی اتفاقات ناخاسته پیش میاد. اما اون هیچ وقت این چیزارو درک نمیکنه چون فقط به خودش فکر میکنه و به این که آدم باید با کلاس و آن تایم باشه!

داره کم کم ازش بدم میاد چون خیلی بی شعوره. فقط بلده لباسهای مارک دار بپوشه و سرشو بالا بگیره و مثل شلمان واسه هر دقیقه اش برنامه ریزی کنه حتی واسه گول زدن من! هر دفعه واست یه ژست جدید میگیره. اما حرکات خیمه شب بازیش همیشه تکراریه.

اون آن تایمه اما خیلی وقته که منو سر کار گذاشته. اون فقط سرشو میگیره جلو آیینه و خودشو نیگا میکنه. گوشیمو برمیدارم . بهش زنگ میزنم مثل همیشه واسم کلاس میذاره و بعد چند تا زنگ گوشیشو برمیداره یه تف گنده رو گوشی میندازم. نمیگیره و هی میگه لاله چرا حرف نمیزنی. نمیتونم حرف بزنم چون اشکامه که همینطوری میریزه. بهش میگم فقط همه چیو تمومش کن. اون خیلی احمقه چون داره دلداریم میده و هی میگه تو الان حالت خوب نیست.

اون نمیدونه که من از این رابطه ی کثیف خسته شدم.

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 12:11  توسط لاله | 
 

سلام به همه

چند روز قبل واسه کارم رفتم روستا

اونجا  من و دوستم واسه ثبت مشخصات رفتیم دم در یه خونه یه خانومه کله اش اندازه یه فندق موهاش چتری ریخته جلو سرش لباس و دامن گل گلی    دوتا انگشتشو هی به هم میمالید میگفت پول میخواهین بدین؟ البته کمی کم داشت. یه خونه ی دیگه هم خانومه ۷ تا دختر داشت هیچ کدوم هم ازدواج نکرده بودند همه هم عصبانی بودند یکی از دخترها اومد و مامانشو دعوا میکرد که نذاره با ما حرف بزنه و مشخصات بده. دخترش روسریشو  که تا زده بود سرش کنه از طرف کوتاهش سرش کرده بود.

خلاصه کلی معرکه داشتیم! چند تا خانوم هم ما رو دوره کردند و طبق معمول سوال میکردن شوهر دارین یا نه؟ بعضی از خانومها هم غضبناک نگامون میکردن انگار که ارث باباشونو میخوان و اصلا با ما همکاری نمیکردند.

یه پسره هم با دوستش شلوار سنبادی پوشیدن رو موتور واسمون ویراژ میرفتن. یه پسره هم که حاصل یک ازدواج فامیلی بود و کمی خل میزد هی تو کوچه قهقهه میزد.

ای بابا!

شب خسته و کوفته رسیدیم خونه.  ازدواجهای فامیلی تو محیطهای روستایی زیاده که واقعا مشکل ساز میشه بعدا.

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 12:50  توسط لاله |