![]() |
![]() |
|
| داستان شعر مطالب عاشقانه |
|
بهم میگفت:
همه میگن: عاشقی کشکه و دوغه عاشقی همه اش دروغه اما من ...... دوسش دارم عشق یکبار دیگه هم به من حیله زده و من باز هم توی گرداب یک عشق یشمی گرفتار میشم. دوباره میخندم و باز هم دنیا رو قشنگ میبینم اما خوب میدونم که این بار اگه سوار بالهای عشق بشم همینکه وسط آسمون ولم کنه و منو بندازه پایین، دیگه زنده نمیمونم. میدونید حالا دیگه مثل این تازه کارها به هر چیزی دل نمیبندم ، اما الان نمیدونم که این عشقه یا هوسه و شایدم حس ترس از تنهاییه که منو به سمته اون میکشه. چی کار کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
88/08/30ساعت 12:22 توسط لاله |
|
|
مرا عشق روسیاهم کرد و راندم به دامان تباهی ها کشاندم نه چون لیلی به محرابم رساندم نه چون فرهاد به کوهستان کشاندم مرا عشق هرزه ی کاباره ها کرد و چون رقاصه ها انگشت نما کرد شدم در نتردام رقاصه ی دهر شدم در اصفهان آواره ی شهر مرا عشق ابتدا فرخ لقا کرد سپس در اوج تنهایی رها کرد چه آسانم مرا بی کس رها کرد و در آیینه ها عبر الزمان کرد چو جرم من فقط عاشق شدن بود نصیب و سهم من دارالستم بود مرا آسان سیاهم کرد این عشق مرا آسان به بادم داد این عشق مرا روح القدس تا عرش خواندم و من را دختر الله خواندم مرا این عشق به ماوایم کشاندم و در پایان به الله ام رساندم نه آن من و نه این من من نه آن من شدم در رب سهیم و من نه آن من |
|
+ نوشته شده در
88/08/23ساعت 13:30 توسط لاله |
|
|
تا به حال شده جای خالیه یه نفر بد جوری اذیتتون کنه. نگین نه چون آدمیزاد گاهی اینجوری میشه. خودم از زندگیم پرتش کردم بیرون (البته خودش هم داشت میرفت بیرون اما یواشکی فکر میکنم ما بهش میگیم خیانت) اما بعد دو هفته دلتنگیهام شروع شد نه واسه اون بی شعور . واسه قلبم. آره دلم واسه قلبم زمانی که خوشحال بود و قشنگ متپید تنگ شد. هر چی مهمونی و این ور و اون ور این کلاس اون کلاس رفتم فایده نداشت. من یه جورایی مردم. به این جور حالتها میگن دپرس مگه نه؟ یه تیکه از دلم کنده شده بود و رفته بود یه جایی که دیگه هم پیداش نکردم. اما اون هم هیچ وقت خوشبخت نشد خیلی دلم میخواد وقتی بدبختیشو میبینم ریلکس باشم و واسش دعای خیر کنم اما نمیدونم چرا فقط دلم خنک میشه. این خیلی بده مگه نه؟ دیروز رفته بودم کنار دریا چون دلم هوای نسیم ساحل کرده بود اون هم اومده بود با زنش. تا منو دید جا خورد. اما زود خودشو جمع کرد و هی الکی میخندید یعنی اینکه مثلا خوشبخته..اما قیافش پر از گریه و اندوه بود. اشکام همینجوری میریخت وقتی صورت غم گرفته و غرور همیشگی و اون خنده های الکیشو میدیدم. |
|
+ نوشته شده در
88/08/13ساعت 11:35 توسط لاله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عشق یعنی شایدم تو
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
|
RSS
|